بهاء الدوله رازى ( بهاء الدين بن مير قوام الدين )
330
خلاصة التجارب ( طبع قديم )
و به آب سرد بر روى و بر سينه او زدن و بهواى خنك داشتن و بويانيدن عطرهاى خنك اصلاح بايد كردن و آنجا كه سبب غشى رسيدن بخار ( بد بود ) از عضوى چون رحم و غيره علاج عضو بايد كردن و بدستورى كه در محلش مذكورست ليكن در احتناقى رحم بوى عطرها دور بايد داشتن و چيزهاى كه به معده نافع است بويانيدن و اشترغار به سركه و پنير سوده ( شور ) و اشباه اينها و آنجا كه سبب غلبه لذت جماع باشد ترك آن بايد كردن و تغليظ روح كردن به مخدرات تقويت كرده نيز بودن و آنجا كه سبب سوء المزاجى باشد به نوعى كه در خفقان مذكور شد عمل بايد نمودن و آنجا كه سبب رفتن دود غالب يا گرد غالب باشد در حلق و قصبه علاج همانست كه در سرفه گفته و ليكن اينجا در حين غشى از دود و دوشاب آب كرده در گلوى او بايد چكانيدن و در حين غشى گرد از شير چرب يا روغن بادامى در حلق او بايد چكانيدن و روغن بنفشه و اشباه آن در بينى او تقطير كردن و بر سر و بغل ( قفا ) و سينه او ماليدن و آنجا كه سبب استنشاق بخارى متعفن بود جدوار يا فادزهر حيوانى و غيره با طين مختوم در خمر حل كرده در گلوى او تقطير كردن و بدان حقنه فرمودن و سركه پيازى و يا سركه صندل يا با گلاب و گشنيز سبز به دو بويانيدن و همچنين سركه انگور در آن حل كرده باشند و به سركه سير و كاهكل و گلاب و سركه بر آن ريخته و لخلخه اينها بر بينى او ماليدن و بر ميان سر و سينه او طلا كردن و او را نخست ( سخت ) ماليدن و نيك جنبانيدن حكايت طويل چاهى غله بود « 1 » و سر او را پوشيده بودند و حيوانات بر بالاى آن زبل و شاش بسيار كرده بودند خواستند كه آن را پاك سازند جهت ذخيره غله سر آن را گشادند شخصى در وقت كه آن را پاك سازد هنوز بتك چاه نرسيده بود ( نعره بزد و از هوش رفت و در تك چاه افتاد ) كه مرد دو رفيق داشت هر چند او را آواز دادند جواب نداد اينها نيز بعد لحظه دررفتند تا حال او بازدانند اين هر دو نيز نعره چند بزدند و بيهوش شدند مردم را از نعرهء ايشان خبر شد آمدند كه آنها را بردارند هر كه دررفتى بيهوش شدى فرمودم تا سركه بيازى غالب آوردند و بر كنارهاى چاه افشاندند و پاره در چاه ريختند و ريسمان در ميان دو كس بستند و لتهاى سفت را بدان سركه آلائيده بر بينى و دهن آنها بستند و آنها را درمىآويختند و بتعجيل آن بيهوشان را برمىكشيدند و مع ذلك هر كدام كه يك بار دررفته بود ( غشى مىكردند و ديگرى درمىرفت تا آن كه سه شخص اول را برآوردند بيهوش آن يكى كه اول رفته بود ) نفس زدن او بسيار ظاهر نبود و آن دوى ديگر نفس مىزدند دير دير و به كشش تمام ازين ترياقات مذكوره بحيل در ناى گلوى او مىچكانيدم و مىبويانيدم و طلا مىكرديم و بر بيرون سينه ايشان و در بين الصلوين « 1 » تا حصين گاه ( خفتن گاه ) و پيوسته دوش و ميان شانها و قفاى رگهاى ايشان را مىماليدند اين دو شخص اندك به خود آمدند و نعره گاهى مىزدند و كسى را نيكو نمىشناختند ( 1 ) در نسخه ديگر دارد در طويله چاه غله بود .
--> ( 1 ) يعنى بر دو سرين